legacy of ashes
P¹⁵
تهیونگ که تمام مدت شاهد همه چیز بود، از پشت میز فاصله گرفت، و با قدم های سنگین با ابهت به سمت میزی که جونگکوک و مرد انجا بودن رفت، هر قدمی که برمیداشت باعث میشد بیشتر و بهتر همه بفهمند حکومت توی دست های اونه، قدم هایش باعث ترس و لرزش سالن میشد، وقتی که تهیونگ به انها نزدیک شد سرجایش ایستاد، و با همون نگاه سرد حکومت گرانه اش، به مرد سرمه ای پوش نگاه کرد، و بعد به جونگکوک نگاه کرد
تهیونگ با لحنی ارام اما بدون هیچ تردید رو به جونگکوک گفت:
« جونگکوک...فکر کنم زیاده روی کردی،من فقط گفتم بهش بفهمون!؟..قرار نیست که سیل خون به پا کنی»
تهیونگ بعد حرفش سرش را به سمت مرد چرخاند، و به مرد نگاه کرد، نگاهی که داشت روح و جسم مرد را کالبد شکافی میکرد، نگاهی که کمی ترس در مرد به وجود اورد، و بعد با همان لحن به مرد گفت:
« ببخشید از برخورد زیر دست جدیدم..فقط کمی از اجرای دستورات، بیش از حد مشتاقه، ولی فکر کنم.. پیامم رو گرفتی، درسته؟؟»
مرد که حالا کاملا تحت فشار قرار گرفته بود، نتوانست حرفی بگوید، فقط به ارامی اما با ترس سرش را به معنای تایید تکان داد، با اینکارش فقط میخواست خودش را از چنگ تهیونگ و جونگکوک نجات دهد، جونگکوک که رو به مرد نزدیک وایساده بود، به تهیونگ نگاه کرد، نگاهی که در ظاهر به معنای اطاعت بود، اما در باطن و در اصلا مثل یک چالش که هنوز شروع نشده بود، مثل یک شمع که هنوز روشن نشده بود
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد اروم و مطیع به نظر برسد گفت:.
« ببخشید رئیس..فقط میخواستم بهش درست پیام تون رو برسونم، میدونم که خودتون همه چیز رو به خوبی در دست دارید»
تهیونگ لبخند کجی زد، اون از این محافظت گری جونگکوک خوشش اومده بود، اما تهیونگ بی خبر از اینکه این محافظت، در واقع شروع محاصره ی اوست
تهیونگ دستش را بالا اورد، و روی شانه ی جونگکوک گذاشت، جوری که انگار میخواست اون رو اروم کنه، اما در واقعیت داشت قلمرو و حکومتش را بهتر میکرد
« خوبه، این همون چیزیه که ازت انتظار دارم، حالا بیا از این فضا ی الوده دور شیم، مهمون های دیگری هم داریم که منتظرن»
جونگکوک به حرف تهیونگ لبخند کوچیکی زد و بعد با تکان کوچکی از سرش حرف تهیونگ را اطاعت و تایید کرد، تهیونگ به راه افتاد از میز که مرد سرمه ای پوش انجا بود دور شد، جونگکوک هم پشت سر تهیونگ راه افتاد، همانطور که جونگکوک و تهیونگ در کنار هم حرکت میکردن، جونگکوک در ذهن خودش، یکی دیگر از دیوار های امپراطور تهیونگ را نابود و تخریب کرد، جونگکوک فهمیده بود که تهیونگ از وفاداری خشن خوشش میاد، تصمیم گرفت از همین وفاداری به عنوان سلاحی که تک تک مهره های تهیونگ را نابود کند، و خود تهیونگ را به زانو به اندازد.. جوری که تهیونگ بی دفاع و حمله در برابر ویرانه های حکومت خودش تنها بماند و نتواند کاری کند، و ان روز جونگکوک انتقامش را بگیرد....
اینم هدیه واسه اینکه پیج دیگم ۴۰۰ تایی شد و اینجا هم ۳۶۰ تایی شدیممم بهبههه مبارکههههه مرسیییی ازتوننن
شرط داریم کجا فرار میکنی
۴۰ لایک ۱۰ بازنشر
تهیونگ که تمام مدت شاهد همه چیز بود، از پشت میز فاصله گرفت، و با قدم های سنگین با ابهت به سمت میزی که جونگکوک و مرد انجا بودن رفت، هر قدمی که برمیداشت باعث میشد بیشتر و بهتر همه بفهمند حکومت توی دست های اونه، قدم هایش باعث ترس و لرزش سالن میشد، وقتی که تهیونگ به انها نزدیک شد سرجایش ایستاد، و با همون نگاه سرد حکومت گرانه اش، به مرد سرمه ای پوش نگاه کرد، و بعد به جونگکوک نگاه کرد
تهیونگ با لحنی ارام اما بدون هیچ تردید رو به جونگکوک گفت:
« جونگکوک...فکر کنم زیاده روی کردی،من فقط گفتم بهش بفهمون!؟..قرار نیست که سیل خون به پا کنی»
تهیونگ بعد حرفش سرش را به سمت مرد چرخاند، و به مرد نگاه کرد، نگاهی که داشت روح و جسم مرد را کالبد شکافی میکرد، نگاهی که کمی ترس در مرد به وجود اورد، و بعد با همان لحن به مرد گفت:
« ببخشید از برخورد زیر دست جدیدم..فقط کمی از اجرای دستورات، بیش از حد مشتاقه، ولی فکر کنم.. پیامم رو گرفتی، درسته؟؟»
مرد که حالا کاملا تحت فشار قرار گرفته بود، نتوانست حرفی بگوید، فقط به ارامی اما با ترس سرش را به معنای تایید تکان داد، با اینکارش فقط میخواست خودش را از چنگ تهیونگ و جونگکوک نجات دهد، جونگکوک که رو به مرد نزدیک وایساده بود، به تهیونگ نگاه کرد، نگاهی که در ظاهر به معنای اطاعت بود، اما در باطن و در اصلا مثل یک چالش که هنوز شروع نشده بود، مثل یک شمع که هنوز روشن نشده بود
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد اروم و مطیع به نظر برسد گفت:.
« ببخشید رئیس..فقط میخواستم بهش درست پیام تون رو برسونم، میدونم که خودتون همه چیز رو به خوبی در دست دارید»
تهیونگ لبخند کجی زد، اون از این محافظت گری جونگکوک خوشش اومده بود، اما تهیونگ بی خبر از اینکه این محافظت، در واقع شروع محاصره ی اوست
تهیونگ دستش را بالا اورد، و روی شانه ی جونگکوک گذاشت، جوری که انگار میخواست اون رو اروم کنه، اما در واقعیت داشت قلمرو و حکومتش را بهتر میکرد
« خوبه، این همون چیزیه که ازت انتظار دارم، حالا بیا از این فضا ی الوده دور شیم، مهمون های دیگری هم داریم که منتظرن»
جونگکوک به حرف تهیونگ لبخند کوچیکی زد و بعد با تکان کوچکی از سرش حرف تهیونگ را اطاعت و تایید کرد، تهیونگ به راه افتاد از میز که مرد سرمه ای پوش انجا بود دور شد، جونگکوک هم پشت سر تهیونگ راه افتاد، همانطور که جونگکوک و تهیونگ در کنار هم حرکت میکردن، جونگکوک در ذهن خودش، یکی دیگر از دیوار های امپراطور تهیونگ را نابود و تخریب کرد، جونگکوک فهمیده بود که تهیونگ از وفاداری خشن خوشش میاد، تصمیم گرفت از همین وفاداری به عنوان سلاحی که تک تک مهره های تهیونگ را نابود کند، و خود تهیونگ را به زانو به اندازد.. جوری که تهیونگ بی دفاع و حمله در برابر ویرانه های حکومت خودش تنها بماند و نتواند کاری کند، و ان روز جونگکوک انتقامش را بگیرد....
اینم هدیه واسه اینکه پیج دیگم ۴۰۰ تایی شد و اینجا هم ۳۶۰ تایی شدیممم بهبههه مبارکههههه مرسیییی ازتوننن
شرط داریم کجا فرار میکنی
۴۰ لایک ۱۰ بازنشر
- ۷.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط